اسمون ابری و سیاه بود
ترس از کوچه ی بن بست و خالی خشکم کرده بود
استرس روبرو شدن با قشنگی ها خفم میکرد
بعد از این همه سال همچنان فکر فرار و رفتن
حس خستگی و پیر شدن چیزی از من باقی نذاشت
مرگ دستشو دراز کرد
دستشو نگرفتم
و فرار کردم ...
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان