بعضی شبا هست که انگار اصلاً قرار نیست تموم بشن. نه اینکه طول بکشن، نه... اصلاً یهجور دیگن. انگار زمان مرده. ساعت کار نمیکنه، دقیقهها کش میان، مثل آدامس و پنیر پیتزا. از اون شباست که حتی تاریکی هم خستس، ولی تموم نمیشه. فقط سنگینتر میشه، میریزه رو سرت، لهت میکنه.
بدنت خستهست، اما نه اون خستگی معمولی که با یه خواب خوب درست شه. نه. این یکی یهجور دیگهست. خستگیه که از تو میپوسونه. انگار یه چیزی از درونت تو رو میخوره، ولی آروم، بیصدا. مثل زامبی که دوباره زنده شده، ولی نه زندگی میفهمه، نه مرگ. فقط میچرخونه تن خالیشو بیهدف، بیاحساس.
بدن درد میکنه، چشمات میسوزه، انگار مدتهاست نخوابیدی... ولی اگه بخوای بخوابی، خواب نمیاد. چون هر بار پلک میزنی، ذهن لعنتیت شروع میکنه فیلم ساختن. صحنههایی که واقعی نیستن، ولی حسشون از واقعیت دردناکتره. اتفاقایی که شاید نیفتادن، ولی اگه میافتادن همین شکلی بودن.
* ترسناک. تلخ. بیرحم.
بعد یهو وسط همون شب، صدای ساعت میاد. هر تیکش انگار یه ضربهست به اعصاب داغونت. بعد صداهای دیگه... صدای کولر، صدای یخچال، صدای یه ماشینی که از خیابون رد میشه صدای بویینگ اف۱۵ ایگل. هیچکدومش عجیب نیستن، ولی ذهن خستت همه رو تبدیل میکنه به چیزی ترسناک. مثلاً اون سایه رو میبینی، یه بار برق بزنه، میگی یکی اونجاست. ولی نیست. هیچکی نیست. فقط خودتی... و اون چیزی که توی سرته.
بزرگترین وحشت همینجاست. اینکه بفهمی همهچی توی خودته. این ترس لعنتی، این صداها، این فکرای آشفته، این اضطراب کشدار... همهش توی مغز خودته. فرار نداره. در نداره. خاموشی نداره. هیچجا نیست بری. چون هرجا بری، با خودت میری.
تو آینه که نگاه میکنی، خودتو نمیشناسی. یه چیزی تو صورتت شکسته. نه استخون، یهجور حالت، یهجور روح خُردشده. چشات دیگه برق ندارن. لبهات انگار بلد نیستن بخندن. صدات خستهست. نه از کار، نه از راه رفتن. از تحمل کردن.
و هیچکس نمیفهمه. آدما فکر میکنن خستهای، یه چرت بزن درست میشی. فکر میکنن باید مثبتاندیش باشی. میگن “همه چی درست میشه”، ولی هیچوقت نمیفهمن که آدم فقط میخواد تموم شه. نه به معنای خودکشی، نه لزوماً. فقط یه لحظه سکوت مطلق... یه ثانیه بیدرد، بیفکر، بیصدا.
اون لحظهای که دیگه نمیدونی چند وقته نخندیدی. نمیدونی آخرین باری که با دل خوش بیدار شدی کی بوده. فقط یادته همیشه یه چیزی بوده، یه اضطراب، یه حس گناه، یه ترس بیدلیل. همیشه یه فشاری روی قفسهسینهت بوده. انگار یه نفر نشسته روش. از خواب بیدار میشی، انگار دو نفر خوابونده بودن تو سرت.
بعد آدمای دور و برت... بعضیاشون واقعی نیستن. فقط صداهاییان توی سرت. بعضیاشون هستن، ولی نمیفهمن. نمیدونن چقدر انرژی میبره فقط "نرمال" بودن. چقدر سخته که بخوای فقط وانمود کنی حالت خوبه. فقط بخوای بگی "آره، میگذره"، در حالی که ته دلت میدونی هیچی نمیگذره. فقط عمیقتر فرو میری.
و اونجا، درست همونجا، یه لحظه میرسی به جایی که دیگه نه میترسی، نه امیدوار میشی، نه حتی ناراحتی. یه خلأ محض. یه بیحسی مطلق. یه چیزی شبیه مرگ، ولی زندهای. همینه که عذابه. اینکه بمیری، ولی ادامه بدی. اینکه هیچ احساسی نداشته باشی، ولی وانمود کنی داری.
فقط یه چیزی باقی میمونه: تداوم. نه به خاطر اراده، نه به خاطر امید. فقط چون عادت کردی دووم بیاری. همونطور که زامبی راه میره، تو هم زندگی میکنی. نه چون میخوای، چون دیگه راه دیگهای بلد نبودی و بلد نیستی.
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان