هوا سنگین است و هیچ نفسی واقعی نیست. صداها فقط پژواک خالیاند، هیچ چیز لمس نمیشود، هیچ چیز اهمیت ندارد. دستهایم روی تخت سرد است، اما حتی لمس خودش هم حس نمیشود. انگار بدنم یک پوسته است و روحم گم شده، شاید از همان روزی که هیچکس نفهمیدم کی هستم.
نور از پنجره میافتد اما نه روشنایی دارد، نه امید. فقط سایهایست که روی دیوار میلغزد، مثل زندگی که به آرامی از بین میرود، بدون اینکه کسی نگاهش کند. ساعت اتاق تیک میزند، اما نه زمان میگذرد، نه چیزی تغییر میکند. فقط سکوتی است که من را میبلعد و هیچ صدایی از خودم بیرون نمیرود.
گاهی فکر میکنم اگر هیچکس نباشد که مرا ببیند، شاید من هم نبودن را ترجیح میدادم. ولی حتی نبودنم هم ثبت نمیشود. حتی فریاد هم نمیتواند چیزی را تغییر دهد، چون هیچکس گوش نمیدهد و هیچکس وجود ندارد. من تنها هستم، در تنهاییای که هیچ پایانی ندارد، در تاریکی
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان