بعضی شبا هست که انگار اصلاً قرار نیست تموم بشن. نه اینکه طول بکشن، نه... اصلاً یهجور دیگن. انگار زمان مرده. ساعت کار نمیکنه، دقیقهها کش میان، مثل آدامس و پنیر پیتزا. از اون شباست که حتی تاریکی هم خستس، ولی تموم نمیشه. فقط سنگینتر میشه، میریزه رو سرت، لهت میکنه.بدنت خستهست، اما نه اون خستگی معمولی که با یه خواب خوب درست شه. نه. این یکی یهجور دیگهست. خستگیه که از تو میپوسونه. انگار یه چیزی از درونت تو رو میخوره، ولی آروم، بیصدا. مثل زامبی که دوباره زنده شده، ولی نه زندگی میفهمه، نه
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
این چیزایی که میخوام بگم صرفاً فقط تجربه خودمه دوست داشتم اونایی که سن کمی دارن رو یجورایی نصیحت کنم و البته اصلآ برام مهم نیست که میخوان اقدام کنن درمان بشن یا اقدام نکنن یا قرص بخورن یا مشاوره برن یا نهبرای من فرقی نداره
اضطراب و افسردگی توی ژن همه ی انسان ها هست یکی کمتر یکی بیشترمن که الان دارم میرسم به سن چهل سالگی توی همه ی این سالها شدیداً درگیر بیماری های خلقی بودم چندین جا دکتر رفتم کسایی که به اصطلاح متخصص هستن و مشاور هایی که مثلا قراره راه درست رو نشون بیمار بدنولی نتیجه این دوره و
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
هوا سنگین است و هیچ نفسی واقعی نیست. صداها فقط پژواک خالیاند، هیچ چیز لمس نمیشود، هیچ چیز اهمیت ندارد. دستهایم روی تخت سرد است، اما حتی لمس خودش هم حس نمیشود. انگار بدنم یک پوسته است و روحم گم شده، شاید از همان روزی که هیچکس نفهمیدم کی هستم.نور از پنجره میافتد اما نه روشنایی دارد، نه امید. فقط سایهایست که روی دیوار میلغزد، مثل زندگی که به آرامی از بین میرود، بدون اینکه کسی نگاهش کند. ساعت اتاق تیک میزند، اما نه زمان میگذرد، نه چیزی تغییر میکند. فقط سکوتی است که من را میبلعد و هیچ صد
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
دیگه کم کم روزهای بهتری رو تصور نمیکردیم
این جرقه شروع یک تراژدی مرگبار برای انسان های ترسو بود
باید با این باخت کنار بیان
باید دست هاشون رو بالا بیارن
دهن هاشون رو ببندن و با یه خداحافظی خوشحالمون کنن
* ما بدون تو همین الان هم تونستیم.
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
میشه زندگی کرد و ما اصلا مجبور نیستیم ولی وقتی بیخیال بشیم و بی معنا باشیم ترسناک میشیم و غیرقابل پیش بینی
+ تو به کسی صدمه نزن کمک بعدن
+یکی پیشنهاد مشاوره داد دو بار که چت کردیم استوری هاش از تو میتونی به خسته ام تغییر پیدا کرد دیگه مشاوره ازش نگرفتم (:
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
تو مثل من همیشه یه طرف برات بوده که از طرف تو بهتر بوده و امیدوارت کرده
تا تلاش کنی و باور کنی تا به اون طرف برسی و از این طرف راحت بشی
ما همه تلاش میکنیم به اون طرف برسیم
ما حتی اگر تنهایی به اون طرف برسیم باز امیدواریم این طرف هم اوضاع خوب بشه
* تا حالا از داخل زخم نشدی .
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
کابوس پشت کابوس
برف روی زمین گرم
رودخانه پر از حسرت من
غروب نامید کننده و تاریک غرق مه
آروم بودم و اتاق ذهنم غرق خون نبود
همه رفتند
این بودنم منصفانه نیست.
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان
برای من قبول نداشتن وجود خدا بهتر از قبول داشتن یه خدای نامرئی هستش
منکر شدن وجود خدا بهتر از قبول داشتن خدایی هستش که خیلی بزرگه ولی مشکلات کوچک رو حل نمیکنه
تو فکر کن خدا هست ...
خوبم هست ..
تو رو هم دوست داره
همه رو دوست داره
حتی منو
ولی این سیستم مسخره برای من توجیه نداره
دیگه اونقدر زده شدم که حتی اگر همه ی سوال هام جواب داده بشه
حتی اگر همه مشکلات حل بشه
حتی اگه وجود خدا اثبات بشه و بشه وجود خدا رو دید
ترجیح میدم باور نکنم خودمو به خواب بزنم .
برچسب:
نویسنده: نیکا حیدریان