خرید بک لینک

درباره سایت

397

آخرین مطالب

امکانات وب

بعضی شبا هست که انگار اصلاً قرار نیست تموم بشن. نه اینکه طول بکشن، نه... اصلاً یه‌جور دیگن. انگار زمان مرده. ساعت کار نمی‌کنه، دقیقه‌ها کش میان، مثل آدامس و پنیر پیتزا. از اون شباست که حتی تاریکی هم خستس، ولی تموم نمی‌شه. فقط سنگین‌تر می‌شه، می‌ریزه رو سرت، لهت می‌کنه.بدنت خسته‌ست، اما نه اون خستگی معمولی که با یه خواب خوب درست شه. نه. این یکی یه‌جور دیگه‌ست. خستگیه که از تو می‌پوسونه. انگار یه چیزی از درونت تو رو می‌خوره، ولی آروم، بی‌صدا. مثل زامبی که دوباره زنده شده، ولی نه زندگی می‌فهمه، نه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:32

این چیزایی که میخوام بگم صرفاً فقط تجربه خودمه دوست داشتم اونایی که سن کمی دارن رو یجورایی نصیحت کنم و البته اصلآ برام مهم نیست که میخوان اقدام کنن درمان بشن یا اقدام نکنن یا قرص بخورن یا مشاوره برن یا نهبرای من فرقی نداره اضطراب و افسردگی توی ژن همه ی انسان ها هست یکی کمتر یکی بیشترمن که الان دارم میرسم به سن چهل سالگی توی همه ی این سالها شدیداً درگیر بیماری های خلقی بودم چندین جا دکتر رفتم کسایی که به اصطلاح متخصص هستن و مشاور هایی که مثلا قراره راه درست رو نشون بیمار بدنولی نتیجه این دوره و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:32

هوا سنگین است و هیچ نفسی واقعی نیست. صداها فقط پژواک خالی‌اند، هیچ چیز لمس نمی‌شود، هیچ چیز اهمیت ندارد. دست‌هایم روی تخت سرد است، اما حتی لمس خودش هم حس نمی‌شود. انگار بدنم یک پوسته است و روحم گم شده، شاید از همان روزی که هیچ‌کس نفهمیدم کی هستم.نور از پنجره می‌افتد اما نه روشنایی دارد، نه امید. فقط سایه‌ایست که روی دیوار می‌لغزد، مثل زندگی که به آرامی از بین می‌رود، بدون اینکه کسی نگاهش کند. ساعت اتاق تیک می‌زند، اما نه زمان می‌گذرد، نه چیزی تغییر می‌کند. فقط سکوتی است که من را می‌بلعد و هیچ صدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 15:32

-|- ناطیش هشوگ رگج -|- كسي كه خيلي مي فهميد آخر فهميد نبايد زياد می فهمید حتی اگر از دره ی تاريک مرگ نيز عبور كنم نخواهم ترسيد زيرا تو ای شبان من با من هستی عصا و چوبدستی تو به من قوت قلب میبخشد.مزامير ۲۳: ۴ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۶/۰۶ساعت 12 AM توسط ...| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:07

دیگه کم کم روزهای بهتری رو تصور نمیکردیم

این جرقه شروع یک تراژدی مرگبار برای انسان های ترسو بود

باید با این باخت کنار بیان

باید دست هاشون رو بالا بیارن

دهن هاشون رو ببندن و با یه خداحافظی خوشحالمون کنن

* ما بدون تو همین الان هم تونستیم.

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:07

میشه جلوی دیگران بی گناه بنظر بیای ولی چطور باید خودت گناه خودت رو برای خودت انکار کنیکاش میشد به خودمم دروغ بگم و از خودمم فرار کنمدیگه درون خودم حبس و زندانی خودم نباشمحالم از این باتلاقی از جنس حس بد بهم میخورهوجودی که شیفتی یا بیمار جسمیه یا روحیهمثل شما دنبال آزادی نیستم وقتی کل این دنیام سلوله فایده چندانی نیست که دست و پا بزنمامید نیست حس و حال نیست و سردی دنیا به استخون هام رسیدهاما اگر شما هنوز حس خوبی دارید خوشبحالتونشما شاید واقعا بی گناه باشید حقتون این نباشه و بتونید از این اوضاع دربیاید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:07

میشه زندگی کرد و ما اصلا مجبور نیستیم ولی وقتی بیخیال بشیم و بی معنا باشیم ترسناک میشیم و غیرقابل پیش بینی 

+ تو به کسی صدمه نزن کمک بعدن 

+یکی پیشنهاد مشاوره داد دو بار که چت کردیم استوری هاش از تو میتونی به خسته ام تغییر پیدا کرد دیگه مشاوره ازش نگرفتم (: 

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 1:37

-|- ناطیش هشوگ رگج -|-

كسي كه خيلي مي فهميد آخر فهميد نبايد زياد می فهمید

 عجیبه که بعضی وقتا دروغ گفتن باعث قتل فجیح میشه 

درواقع جفتشون منفی هستن

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۱/۲۰ساعت 11 PM توسط ...| |



برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 1:37

تو مثل من همیشه یه طرف برات بوده که از طرف تو بهتر بوده و امیدوارت کرده 

تا تلاش کنی و باور کنی تا به اون طرف برسی و از این طرف راحت بشی 

ما همه تلاش میکنیم به اون طرف برسیم 

ما حتی اگر تنهایی به اون طرف برسیم باز امیدواریم این طرف هم اوضاع خوب بشه 

* تا حالا از داخل زخم نشدی . 

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 1:37

-|- ناطیش هشوگ رگج -|- كسي كه خيلي مي فهميد آخر فهميد نبايد زياد می فهمید سالهاست که خیره به سقف اتاقم و تکرار میکنم چرا؟ چرا؟ چرا ... نوشته شده در ساعت توسط ...| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: جمعه 8 اسفند 1399 ساعت: 6:36

کابوس پشت کابوس

برف روی زمین گرم

رودخانه پر از حسرت من

غروب نامید کننده و تاریک غرق مه

آروم بودم و اتاق ذهنم غرق خون نبود

همه رفتند

این بودنم منصفانه نیست.

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: جمعه 8 اسفند 1399 ساعت: 6:36

-|- ناطیش هشوگ رگج -|- كسي كه خيلي مي فهميد آخر فهميد نبايد زياد می فهمید وقتی بعد از مدت ها حرف نمیزنی حالا هم دهنتو باز نکن لال بمیر اینجوری خیلی راحت تره نوشته شده در ساعت توسط ...| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: جمعه 8 اسفند 1399 ساعت: 6:36

بجای مبارزه باید فرار کرد باید پنهان شد باید انقدر رفت تا همه چیز محو بشه بجای غصه باید بی حس شد باید مشت مشت قرص آرامبخش خورد بجای فریاد زدن باید ساکت بشی باید تنها بشی باید با قیافه ی خودت توی آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: جمعه 8 اسفند 1399 ساعت: 6:36

از گذشته ام چیزی یادم نیست آینده ای نخواهم داشت و حال بی معنا و بیهوده ام همچنان با من هست .

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: جمعه 8 اسفند 1399 ساعت: 6:36

برای من قبول نداشتن وجود خدا بهتر از قبول داشتن یه خدای نامرئی هستش

منکر شدن وجود خدا بهتر از قبول داشتن خدایی هستش که خیلی بزرگه ولی مشکلات کوچک رو حل نمیکنه

تو فکر کن خدا هست ...

خوبم هست ..

تو رو هم دوست داره

همه رو دوست داره

حتی منو

ولی این سیستم مسخره برای من توجیه نداره

دیگه اونقدر زده شدم که حتی اگر همه ی سوال هام جواب داده بشه

حتی اگر همه مشکلات حل بشه

حتی اگه وجود خدا اثبات بشه و بشه وجود خدا رو دید

ترجیح میدم باور نکنم خودمو به خواب بزنم .

برچسب: نویسنده: نیکا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 22:10

صفحه بندی